مطالب توسط مهرجویی

در مه ماندن

گل ای ناز بهارم،چرا رفتی ز دیارم به جان در دل که گویم،که جانانم کجایست مرا اندر در این دل،تو را باغی نباشد تورا ای نازنینم،زدم از جان فریاد تورافریاد نباشد،مرا یاری نباشد مرا دریای آبی،تورا ماهی در این آب مرا مستی دل انگیز،تورا شوری برانگیخت مراتنهاماندن در این باغ و بستان تورا در پی […]

پدر

پدر ای مظهر خوبی و صفا پدر ای عشق پاک و بی ریا پدر ای کوه درد وصبوری و رنج پدر ای وسعت جانم پدر ای جان و جهانم پدر ای تاج سرم ای همه باورم بوسه بر دستان پینه بسته تو میزنم بوسه بر پیشانی ات و جانم را فدای تو میکنم ای زیباترین […]

دلنوشته

محبت که از سر بگذرد خاری به بار آورد کیست ک گوید از محبت خارها گل میشود،منکه گویم از محبت گلها خار میشوند ندیدم من خیری از محبت،و هرگز نشد برایم پندی که هیچ محبتی جواب ندارد ک ندارد… بعضی آدمها برای بدست آوردن پول دست به هر کاری میزنندحتی آدم کشی و بدتر از […]

رویاهای من

من امروز غرق در رویاهای خود هستم من در رویاها زندگی را ساخته ام من در رویاها با خود حرفها گفته ام امروز میخواهم در رویاهای خود با حرفها زندگی کنم در رویاهای خود زندگی را تازه کنم می خواهم با زندگی حرفها را تازه کنم در رویاهای خود،همه را دیده ام،خودرا ساخته ام و […]

هم نفس

تو همون ستاره ای که تو قلبم می درخشه واسه دیدن بهارش لحظه هارو می شماره توهمون بنفشه ای که تو باغ سنبل من انتظار دیدن اینهمه سبزه ها کشیده تو همون پرنده سفید روی بومی که واسه دیدن دونه می آیی تو همون ماهی نازی که توی آب زلالی تو همون پاکی راهی،توی این […]

صدات میکنم

توی دریا تو آسمونها روی زمین هرجابرم اسم توروصدامیکنم پنجره رو وامیکنم دشت و نگاه میکنم توروصدا میکنم میگم ای نازنین ای گل بهار من شکوفه ام،غنچه ام،باتوهستم نمیخوام تورو تنها بذارم توی این دشت غربت سروده:مهرجویی مورخ:۸۲/۱/۲۳

تپش

قلب من در تپش استبلبل در باغ چه چه میکند از عشق وجودشوجود نازنین،تنها می گذارد دل رااما قلب من،همچنان در تپش استای که دریای وجودم،از نگاه بی سرو سامان موج موج میزند،بالهایم را بگیر،میخواهم پرواز کنم تا آسمان وجودم را پیدا کنم و تورا در وجود و نهان آسمان دلم مثل خورشید،ماه،ستاره ،در آن […]