نوشتهها
عشق من یا حرف دل
حاصل عمر منی ای گل نازم چه کنم
بی تو تنها،ای عشق در اینجا چه کنم
در دلم می سوزم و گریانم امشب چه کنم
رفتم پی عشقت،ولی افسوس که دگر
لحظه ها رفتند و هیچ نکردند،حال چه کنم
همچنان ثانیه ها می روند،ولی من چه کنم
یارب،این چه آتشی بود که نشست بر دل من
که نمیدانم تا کی خواهد سوخت این،دل من
بی تو ای عشق که غم زد به دلم چه کنم
کس نداردخبر از حال زارم،چه کنم
بی تو آسمان دلم هر روز و هرشب گرفته ست
یا رب، بین این دل زار مرا
که جز تو کس نداردخبر از این دل من
بی تو ای عشق،من آشفته ترینم
اما نمیدانم،بخدا نمیدانم چه کنم
میدانم که دلت می سوزد از فراق من
اما ……..
D
سراینده:مهرجویی
مورخ:۸۷/۱۰/۱۶
دلنوشته
خدایا چیستی،کیستی،ز بهر چیستی
خلقتت،حکمتت،از بهر چیست؟
هم عشق و محبت و خوبی،هم بدی،زشتی و ناپاکی
اینهمه عجایب،اینهمه شگفتی،از بهر چیست؟
دنیا عجب دنیاییست،رسم روزگار و بی وفاییست
چشمهاراگشودن،اینهمه زیبایی و زشتی دیدن
ای خدای پاکی ها،رسم دنیا چیست
خوبیها و بدیها هیچکدام مشخص نیست
درد دنیا چیست؟راز دنیا در چیست؟
خدایا فرصتی،مجالی ده،خدایا راه راست را نمایان کن
خدایا خوبیها و خوب بودنها را نمایان کن
خدایا جهانت را زیباتر کن،خدایا اینهمه بی رحمی انسان از بهر چیست
کسی نداند که دنیا،فانیست؟کسی نداند که اینجا همه رهگذریم؟
اگر میدانند،اینهمه ناملایمات جهان و انسان از بهر چیست؟
مورخ:۹۴/۶/۱۹
راز شعر من
ای یار همی بخوان شعر مرا
منکه می سرایم شعری با چشم دل
آنگه تو هم بخوان با جان و دل
که گر رازیست پیدا کن آنرا
دگر به گوش دل بسپار و در جانت روان کن
و از آن در زندگی سازنده کن
خواهم از تو با خدای عالمین باشی
تا گره از کار تو بگشاید و شادمان باشی
من همی گویم و در جانم گذارم
که خدای عالمین،راحت روح است و روان
گر تو دوست خدا باشی و خدا دوستدار تو
همه عالم از آن توست
باهمه نیکی که در جانت گذارد
باهمه رحمت که به نعمت می گذارد
ساز تو آهنگ جان دارد
گر اندکی اراده،عمل شود پیاده
کنون سخن که داری با صداقتت بگو
دگر با عشق در جانت بگو
سراینده:مهرجویی مورخ۸۵/۵/۱
عشق
عشق پایه دل را در زندگی نهادن است
عشق معنای با تو بودن است
عشق رسیدن به کمال آرزوهاست
عشق هم چو طوفان بلاست
یا که جایی در دلهاست
عشق گلی را در باغ نهادن است
عشق،اسیر دست یادهاست
عشق هم چو سایه ای در دل بنا نمودن است
عشق همچو گل نشکفته است
واشدنش،باعشق در جان ماندن است
عشق چون پاکی روح صداقت
یا که دریای پرآشوبیست
که با صدای موجش مرابیدار می سازد
عشق زندگی را عاشقانه از سر گرفتن است
سراینده:مهرجویی
مورخ:۸۵/۳/۳۰
پدر
پدر ای مظهر خوبی و صفا
پدر ای عشق پاک و بی ریا
پدر ای کوه درد وصبوری و رنج
پدر ای وسعت جانم
پدر ای جان و جهانم
پدر ای تاج سرم ای همه باورم
بوسه بر دستان پینه بسته تو میزنم
بوسه بر پیشانی ات و جانم را فدای تو میکنم
ای زیباترین و مقدس ترینم روزت مبارک
با تمام وجودم تقدیم به بابا علی
مورخ:۹۸/۱۲/۱۶
سراینده:زهرا مهرجویی
تپش
قلب من در تپش است
بلبل در باغ چه چه میکند از عشق وجودش
وجود نازنین،تنها می گذارد دل را
اما قلب من،همچنان در تپش است
ای که دریای وجودم،از نگاه بی سرو سامان موج موج میزند،بالهایم را بگیر،میخواهم پرواز کنم تا آسمان وجودم را پیدا کنم و تورا در وجود و نهان آسمان دلم مثل خورشید،ماه،ستاره ،در آن بگذارم
بیا ای نازنین در باغ این دلم
که آواز پرنده زد به دلم
چوباغ و چو مستی چو پیمانه شکستی
اما از حس وجودت،چیزی بر لب ننشاندی
چشمان من خیره شده
تاکه تو لب زباکنی،چیزی بگی
از غرور و از حس وجودت
دلم و تازه کنی به لیالی دگر
چو که من پرسیدم ازین دل،که به نفس دگر روی داری بود جوابش ک من در حرم خویشتنم
سراینده شعر:مهرجویی مورخ:۸۵/۲/۲۷
