حاصل عمر منی ای گل نازم چه کنم
بی تو تنها،ای عشق در اینجا چه کنم
در دلم می سوزم و گریانم امشب چه کنم
رفتم پی عشقت،ولی افسوس که دگر
لحظه ها رفتند و هیچ نکردند،حال چه کنم
همچنان ثانیه ها می روند،ولی من چه کنم
یارب،این چه آتشی بود که نشست بر دل من
که نمیدانم تا کی خواهد سوخت این،دل من
بی تو ای عشق که غم زد به دلم چه کنم
کس نداردخبر از حال زارم،چه کنم
بی تو آسمان دلم هر روز و هرشب گرفته ست
یا رب، بین این دل زار مرا
که جز تو کس نداردخبر از این دل من
بی تو ای عشق،من آشفته ترینم
اما نمیدانم،بخدا نمیدانم چه کنم
میدانم که دلت می سوزد از فراق من
اما ……..
D
سراینده:مهرجویی
مورخ:۸۷/۱۰/۱۶
مهربان خداوندم
/0 دیدگاه /در کلیپ /توسط مهرجوییکلیپ شکرگذاری که به سفارش “موسسه جهش فکر” تهیه و منتشر شد.
آدمهای مهربان
/0 دیدگاه /در کلیپ /توسط مهرجوییبشنو ای….
/0 دیدگاه /در شعر /توسط مهرجوییما باهم رهسپار راه غمیم
باهم از لحظه های زندگی میگذریم
باهم به جاده عشق رسیدیم
ما باهم همسفریم
حتی اگر به بن بست رسیدیم
تنهایی رسم ما نیست
باهم در کنار هم می مانیم و می میریم
سراینده:مهرجویی
عشق من یا حرف دل
/0 دیدگاه /در شعر /توسط مهرجوییحاصل عمر منی ای گل نازم چه کنم
بی تو تنها،ای عشق در اینجا چه کنم
در دلم می سوزم و گریانم امشب چه کنم
رفتم پی عشقت،ولی افسوس که دگر
لحظه ها رفتند و هیچ نکردند،حال چه کنم
همچنان ثانیه ها می روند،ولی من چه کنم
یارب،این چه آتشی بود که نشست بر دل من
که نمیدانم تا کی خواهد سوخت این،دل من
بی تو ای عشق که غم زد به دلم چه کنم
کس نداردخبر از حال زارم،چه کنم
بی تو آسمان دلم هر روز و هرشب گرفته ست
یا رب، بین این دل زار مرا
که جز تو کس نداردخبر از این دل من
بی تو ای عشق،من آشفته ترینم
اما نمیدانم،بخدا نمیدانم چه کنم
میدانم که دلت می سوزد از فراق من
اما ……..
D
سراینده:مهرجویی
مورخ:۸۷/۱۰/۱۶
دلنوشته
/0 دیدگاه /در دل نوشته /توسط مهرجوییخدایا چیستی،کیستی،ز بهر چیستی
خلقتت،حکمتت،از بهر چیست؟
هم عشق و محبت و خوبی،هم بدی،زشتی و ناپاکی
اینهمه عجایب،اینهمه شگفتی،از بهر چیست؟
دنیا عجب دنیاییست،رسم روزگار و بی وفاییست
چشمهاراگشودن،اینهمه زیبایی و زشتی دیدن
ای خدای پاکی ها،رسم دنیا چیست
خوبیها و بدیها هیچکدام مشخص نیست
درد دنیا چیست؟راز دنیا در چیست؟
خدایا فرصتی،مجالی ده،خدایا راه راست را نمایان کن
خدایا خوبیها و خوب بودنها را نمایان کن
خدایا جهانت را زیباتر کن،خدایا اینهمه بی رحمی انسان از بهر چیست
کسی نداند که دنیا،فانیست؟کسی نداند که اینجا همه رهگذریم؟
اگر میدانند،اینهمه ناملایمات جهان و انسان از بهر چیست؟
مورخ:۹۴/۶/۱۹
راز شعر من
/0 دیدگاه /در شعر /توسط مهرجوییای یار همی بخوان شعر مرا
منکه می سرایم شعری با چشم دل
آنگه تو هم بخوان با جان و دل
که گر رازیست پیدا کن آنرا
دگر به گوش دل بسپار و در جانت روان کن
و از آن در زندگی سازنده کن
خواهم از تو با خدای عالمین باشی
تا گره از کار تو بگشاید و شادمان باشی
من همی گویم و در جانم گذارم
که خدای عالمین،راحت روح است و روان
گر تو دوست خدا باشی و خدا دوستدار تو
همه عالم از آن توست
باهمه نیکی که در جانت گذارد
باهمه رحمت که به نعمت می گذارد
ساز تو آهنگ جان دارد
گر اندکی اراده،عمل شود پیاده
کنون سخن که داری با صداقتت بگو
دگر با عشق در جانت بگو
سراینده:مهرجویی مورخ۸۵/۵/۱
شعرهای کوتاه
/0 دیدگاه /در شعر /توسط مهرجوییتو آنی که در دیده من پنهانی و در جانم روان
پس بنمای بر دیده من جان
**************
خدایا می سپارم دست تو روزگارم را
به چرخ زمان،کن گلستان،زمانم را
******************
تو ای روح و روانم تو ای پاکی جانم
تو در جان منی،من جان ندارم
تو ای لبخند زیبای زمانه
تو ای تنهاترین تنهای دنیا
تو ای زیباترین زیبای دنیا
تو ای تنهای خفته در خیالم
بمان در جان و جهانم
*********************
روز پدر
/0 دیدگاه /در کلیپ /توسط مهرجوییتقدیم به همه پدران و مردان سرزمین
۹۸/۱۲/۱۷
عشق
/0 دیدگاه /در شعر /توسط مهرجوییعشق پایه دل را در زندگی نهادن است
عشق معنای با تو بودن است
عشق رسیدن به کمال آرزوهاست
عشق هم چو طوفان بلاست
یا که جایی در دلهاست
عشق گلی را در باغ نهادن است
عشق،اسیر دست یادهاست
عشق هم چو سایه ای در دل بنا نمودن است
عشق همچو گل نشکفته است
واشدنش،باعشق در جان ماندن است
عشق چون پاکی روح صداقت
یا که دریای پرآشوبیست
که با صدای موجش مرابیدار می سازد
عشق زندگی را عاشقانه از سر گرفتن است
سراینده:مهرجویی
مورخ:۸۵/۳/۳۰
دل دیوانه
/0 دیدگاه /در شعر /توسط مهرجوییای آنکه دلی دیوانه دارد
بر سر درد دلش دردانه دارد
جانا که به سر آمد،صدها سخن گوید
وز آتش درونش میل برون سازد
ای دریای بی کران من،صدای باران از وجودت دل آرام گیرد
ای آنکه مرا در باد خواندی پس بیا با من بمان
گلبانگ صداقتت مرا از خواب خوش بیدار ساخت و با وجود و دیدن تو آن صداقتش را به من تقدیم کرد،پس بانگ خوش آهنگ هر صبح روشن مرا بیدار ساز و این بار من هم میخواهم صداقتی که با عشق وجودت به من دادی را به دیگران هم تقدیم کنم تا همه از عشق وجودشان یکدیگر را عاشق سازند و با هم،هم آهنگ و خوش طراوت باشند تا با وجود آنها عالم را عشق فراگیرد
در باغ دلم افتادی تو اینگونه
از بوی خوشت،جان گرفتم،جانم اینگونه
شب تا سحر از بودنت در یاد
مرا حیران و دیوانه ساخت اینگونه
بس به دیدار تو گشتم
شمع بودم و پروانه گشتم
من از سوز و گداز این دل
از نام نکویت،جانم،آرام گرفتم
سراینده:مهرجویی
مورخ:۸۵/۳/۱۹